صداي پاي بهار
روي ايوان اتاق ايستاده ام. غروب آخرين اسفند است. چقدر هوا خنك است. گه گاهي آسمان قطره ي اشكي مي فشاند. بادي مي وزد. شاخه ها دستي تكان مي دهند، رو به سمت مغرب شبحي از زمستان ايستاده است. نگاهي به دشت شهر مي افكند. دامن سفيد و سردش كشان كشان به دنبالش است. گويي قصد رفتن ندارد. ببين كه چگونه از ننه سرما آويزان شده! التماسش مي كند: كمي ديگر بمانيم!
اما مادربزرگ پير به او مي گويد: وقتي نمانده! بايد برويم.
آخر تازه با ابرها دوست شده بود. آسمان هم گريه مي كند.
او با درختان هم رفيق شده بود. گاهي مزاحم خوابشان مي شد و قلقلكشان مي داد. حالا داشت از آنها جدا مي شد. صورت آسمان را كه ببيني، از شدت غم سرخ و كبود شده. گريه ي آسمان تمامي ندارد. لحظه اي بند مي آيد اما همين كه ننه سرما رو مي چرخاند، تا براي آخرين بار نگاهي به منزل قبلي اش كند دوباره آسمان عنان از كف مي دهد و شروع به گريستن مي كند. اين بار كه ننه سرما سرش را بر مي گرداند، ديگر نه آسمان اشكباري است و نه درختاني كه برايش دست تكان دهند. خورشيد كه از ديدن اين صحنه سخت متاثر شده سرش را به زير مي اندازد شايد به ياد عشق دوران جواني اش افتاده. سرش را بر شانه ي كوه مي گذارد و خون مي گريد. آسمان فهميد كه خورشيد از چه دلش گرفته . بارها به خورشيد گفته بود او را فراموش كند و حالا مي ديد كه خورشيد باز هم از آن ايام داغدار است. غيرت سراپاي آسمان را دربر مي گيرد. از شدت عصبانيت سرخ مي شود و بعد به كبودي مي زند . آسمان انديشيد. ديگر نمي تواند به او خُرده بگيرد. او را به حال خود رها مي كندتنها كاري كه از او بر مي آيد اين است كه رخت ماتم بپوشد. لباس مشكي اش را از صندوقچه اش بيرون مي كشد. همه جا سياه شد. اما چه مي دانيد كه درختان شادند و مي رقصند. به باد سفارش كرده اند روز بعد آنها را زودتر از هميشه بيدار كند. چه خبر است؟ خدا مي داند!
روز بعد است! باد، نسيم را فرستاده تا به قلش وفا كرده باشد. درختان با سر و صدا از خواب بيدار مي شوند. هر كس به فكر كاري است. شاخه هايشان را با جوانه هاي سبز رنگ زينت مي دهند. شكوفه بر سرشان مي زنند و غبارهاي زمستاني را از شانه مي تكانند. انگار بهار شده! آه خداي من! واقعا بهار شده...
ديروز ننه سرما رفت، تا امروز شاهزاده بهار بيايد. گنجشككان چه سر و صدايي دارند!
گويي دارند سرودي را تمرين مي كنند تا در وقت ورود بهار آن را سر دهند.
بهار آمد! همه چيز براي يك بزم با شكوه آماده است. مي خوانند و مي رقصند و مي خندند و شادي مي كنند.
گل هاي سرخ باغچه دور نهال تازه متولد شده را گرفته اند و مي چرخند. آن نهال كوچك ديروز، آمده بود، اما در خواب بود.
امروز بهار آمد و نشست روي شانه هاي ظريف نهال. بهار با دست خودش او را بيدار كرد.
بهار مي گفت: عمو زنجير باف...
گل هاي سرخ يك صدا جواب مي دادند: بله
و....
و اين گونه تولد نهال را جشن گرفتند.
گنجشك ها هنوز هم متوجه نشده اند به گروهشان سر و ساماني بدهند. گاهي روي اين شاخه و گاهي روي شاخه ي ديگر هستند. كوچكتر ها وارد بازي بهار با گل ها شده اند.
چه غوغايي برپا شده است و اين هنوز اولين روز بهار است. بهار آمده تا سه ماه هر روز لذت در كنار زيبايي بودن را بچشد و اين لذت را به ديگران هم بچشاند.
روي ايوان ايستاده ام و غم خورشيد را مي بينم كه باز سينه ي خود را شكافته، پشت كوه رفته تا داستان عشقش را براي خواب كوه بگويد...
و اين گونه روز به پايان رسيد.
اما جيرجيرك ها در شهر فرياد مي زنند: همه جا امن و امان است. خوب بخوابيد، كه فردا روز خوشي را با شاهزاده بهار خواهيد داشت.
آتیش پاره






