X
تبلیغات
آلاچیق

آلاچیق

صداي پاي بهار

روي ايوان اتاق ايستاده ام. غروب آخرين اسفند است. چقدر هوا خنك است. گه گاهي آسمان قطره ي اشكي مي فشاند. بادي مي وزد. شاخه ها دستي تكان مي دهند، رو به سمت مغرب شبحي از زمستان ايستاده است. نگاهي به دشت شهر مي افكند. دامن سفيد و سردش كشان كشان به  دنبالش است. گويي قصد رفتن ندارد. ببين كه چگونه از ننه سرما آويزان شده! التماسش مي كند: كمي ديگر بمانيم!

اما مادربزرگ پير به او مي گويد: وقتي نمانده! بايد برويم.

آخر تازه با ابرها دوست شده بود. آسمان هم گريه مي كند.

او با درختان هم رفيق شده بود. گاهي مزاحم خوابشان مي شد و قلقلكشان مي داد. حالا داشت از آنها جدا مي شد. صورت آسمان را كه ببيني، از شدت غم سرخ و كبود شده. گريه ي آسمان تمامي ندارد. لحظه اي بند مي آيد اما همين كه ننه سرما رو مي چرخاند، تا براي آخرين بار نگاهي به منزل قبلي اش كند دوباره آسمان عنان از كف مي دهد و شروع به گريستن مي كند. اين بار كه ننه سرما سرش را بر مي گرداند، ديگر نه آسمان اشكباري است و نه درختاني كه برايش دست تكان دهند. خورشيد كه از ديدن اين صحنه سخت متاثر شده سرش را به زير مي اندازد شايد به ياد عشق دوران جواني اش افتاده. سرش را بر شانه ي كوه مي گذارد و خون مي گريد. آسمان فهميد كه خورشيد از چه دلش گرفته . بارها به خورشيد گفته بود او را فراموش كند و حالا مي ديد كه خورشيد باز هم از آن ايام داغدار است. غيرت سراپاي آسمان را دربر مي گيرد. از شدت عصبانيت سرخ مي شود و بعد به كبودي مي زند . آسمان انديشيد. ديگر نمي تواند به او خُرده بگيرد. او را به حال خود رها مي كندتنها كاري كه از او بر مي آيد اين است كه رخت ماتم بپوشد. لباس مشكي اش را از صندوقچه اش بيرون مي كشد. همه جا سياه شد. اما چه مي دانيد كه درختان شادند و مي رقصند. به باد سفارش كرده اند روز بعد آنها را زودتر از هميشه بيدار كند. چه خبر است؟ خدا مي داند!

روز بعد است! باد، نسيم را فرستاده تا به قلش وفا كرده باشد. درختان با سر و صدا از خواب بيدار مي شوند. هر كس به فكر كاري است. شاخه هايشان را با جوانه هاي سبز رنگ زينت مي دهند. شكوفه بر سرشان مي زنند و غبارهاي زمستاني را از شانه مي تكانند. انگار بهار شده! آه خداي من! واقعا بهار شده...

ديروز ننه سرما رفت، تا امروز شاهزاده بهار بيايد. گنجشككان چه سر و صدايي دارند!

گويي دارند سرودي را تمرين مي كنند تا در وقت ورود بهار آن را سر دهند.

بهار آمد! همه چيز براي يك بزم با شكوه آماده است. مي خوانند و مي رقصند و مي خندند و شادي مي كنند.

گل هاي سرخ  باغچه دور نهال تازه متولد شده را گرفته اند و مي چرخند. آن نهال كوچك ديروز، آمده بود، اما در خواب بود.

امروز بهار آمد و نشست روي شانه هاي ظريف نهال. بهار با دست خودش او را بيدار كرد.

بهار مي گفت: عمو زنجير باف...

گل هاي سرخ يك صدا جواب مي دادند: بله

و....

 و اين گونه تولد نهال را جشن گرفتند.

گنجشك ها هنوز هم متوجه نشده اند به گروهشان سر و ساماني بدهند. گاهي روي اين شاخه و گاهي روي شاخه ي ديگر هستند. كوچكتر ها وارد بازي بهار با گل ها شده اند.

چه غوغايي برپا شده است و اين هنوز اولين روز بهار است. بهار آمده تا سه ماه هر روز لذت در كنار زيبايي بودن را بچشد و اين لذت را به ديگران هم بچشاند.

روي ايوان ايستاده ام و غم خورشيد را مي بينم كه باز سينه ي خود را شكافته، پشت كوه رفته تا داستان عشقش را براي خواب كوه بگويد...

و اين گونه روز به پايان رسيد.

اما جيرجيرك ها در شهر فرياد مي زنند: همه جا امن و امان است. خوب بخوابيد، كه فردا روز خوشي را با شاهزاده بهار خواهيد داشت.       

آتیش پاره            

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 21:38  توسط هم نیمکتی ها  | 

آبي آرام

 جاده مي دوید. آنقدر دويد تا از پا افتاد. خسته خود را به لب دريا رساند. صورت در آب شور دريا فرو برد. چرا اين قدر شور بود.؟

از شوري آب صورتش سوخت. قايقي از دورها پيدا بود. سينه ي آب را مي خراشيد. دست قايقران پير، صورت آب را نوازش مي كرد و تور روزيش را به چنگ گرفت، قوت هر روزه اش را از دل دزيا بيرون كشيد. عرق از صورتش به دريا مي پيوست، هرگز در باور آن قطره ي شور نمي گنجيد، كه روزي به وسعت دريا پيوند خورد.

باد رقص كنان برگي را با خود آورد، برگ كوچك و سبزرنگ روي صفحه ي آبي يكدست دريا بي نظير بود، خودنمايي مي كرد، غرور برگ پايان ناپذير بود.

پرنده چرخي زد و از آب، برگ را گرفت.از بين منقارتيزپرنده قطره اي چكيد. آب دريا بود يا اشك برگ؟خدا ميداند! خورشيد، صورت به صورت دريا چسباند. دستي به زيرآب بردودريا ازجا پريد. دريا قهر كردوپشت به خورشيد.خورشيد دامان طلايي اش را برپهنه ي آب پهن مي كند،ناز دريا تمامي ندارد.

دريا دست دردست باد به سمت ساحل پرواز ميكند. اما چه فايده! كه باد بر تندر باد سوار است.دست موج بر زلف ساحل چنگ مي اندازد، ساحل ساده رام دريا شد و به آغوشش رفت. دريا از گونه ي ساحل بوسه اي برگرفت و به پاس سادگي ساحل مشتي صدف به گردن ساحل آويخت.

خورشيد خشمناك از اين واقعه سرخ و كبود شد. تكه اي ابر برداشت و عرق چهره اش را گرفت. ساحل خودفروش، كه مبادا غيرت خورشيد دست دريا را از او كوتاه كند در گوش موج زمزمه مي كرد.

تاريكي شب نزديك است. ماه كه بالا آمد من تماما در آغوش تو غرق خواهم شد، اي بزرگ رخشان! با من بمان.

موج سرمست و لا يعقل خود را به ساحل زد. فرياد خورشيد آسمان را لرزاند. آسمان از خون خورشيد سرخ شد، بعد كبود و سپس سياه.

جاده خسته از كشمكش بي حاصل؛ ماه كامل شد.

ساحل سرخوش چشم انتظار موج بود، غافل از آنكه امواج سركش، چشم به صورت ماه دلربا دوخته، بر پنجه هايش ايستاده تا به ماه نزديك شود. دامن پهنش به صورت ساحل خورد، ساحل سرشار از حس بودن شد.

جاده تاب ديدن ساحل فريب خورده را نداشت. سر از آب بيرون كشيد و به همان جا كه از آن آمده بود، بازگشت.

آتیش پاره

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 21:37  توسط هم نیمکتی ها  | 

يك شب باراني

 

امروز درخت را ديدم كه نار جاده ايستاده بود. سال هاست كه همان جا ايستاده. امروز دستان برهنه اش را ديدم كه رو به آسمان، بلند بود.

اشك ماتم به چهره داشت و لبانش خشك بود و تنش لرزان از وزشِ بادِ خشن. به زمزمه اش گوش دادم.

 پروردگارا! او سالهاست كه همين مناجات را دارد: باران!

 بازوان خشك درخت لرزان اند!گويي مي ترسد خدا به او پشت كرده باشد.

چقدر دلش شكسته است.

از كنارش گذشتم. كمي جلوتر آشيانه ي بي رونق گنجشك، ديده ام را تار كرد.

پرنده ي كوچك غمگين بود. پرش بسته بود و گوشه اي كِزكرده بود، نگاهش پر از نا اميدي بود.

او از خدا چه مي خواست...؟!

 ناله ي ضعيفي توجه ام را جلب كرد؛ روي زمين كودك پرنده از سرما، در حال جان دادن بود. غم گنجشك را دانستم. دست كوتاهم قادر به ياري اش نبود. او خدا را مي خواست!

ساعتي بعد بوي باران روحم را جلا داد و نگاهم را تازه كرد. در ميان صداي جَرجَر، صداي شاد جيك جيك هم اضافه شد. چقدر زيبا...!

درخت مي خنديد از اين كه خدا صدايش را شنيده؛ و گنجشك شاد بود كه دستِ بلندي، كودكش را به او برگردانده. با حركاتش از خدا تشكر مي كرد.

دلم گرفت...!

آيا خدا از من روي برگرفته است؟!!

وا اَسَفا بر من كه...

درخت از خدا حرير باران را گرفت و گنجشك گرمي لانه اش را ...!

و من غم را به خاطر آوردم كه هنوز تو نيامدي !

يعني هنوز من و امثال من، تو را از او نخواستيم...

آتیش پاره

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 21:19  توسط هم نیمکتی ها  | 

اليزاروف

الیزاروف: افزایش طول استخوان ، (رفع کوتاهی اندام)




الیزاروف، ارتوپد مشهور روسی و مبتكر تنها روش جراحی افزایش قد در جهان است. او حدود 50 سال پیش این عمل جراحی را در روسیه انجام داد و نزدیك 20 سال است كه این روش به كشورهای ایتالیا، چین، آلمان، فرانسه، امریكا و اخیرا ایران راه پیدا كرده است.

در روش الیزاروف برش ظریفی روی استخوان مثلا ساق پا داده می‌شود و دستگاه ایلیزاروف را به صورت ثابت از داخل و خارج روی قسمت شكافته شده استخوان قرار می‌دهند.







این دستگاه به وسیله پیچ‌هایی از طرفین ساق پا به خارج از استخوان متصل می‌شود و روزانه یك‌میلی‌متر پیچانده می‌شود. این كار باعث باز شدن فاصله دستگاه تعبیه شده در استخوان و در نتیجه، جوش خوردن استخوان در این فاصله می‌شود. یعنی طول استخوان روزانه یك میلی‌متر افزایش می‌یابد.در واقع در این روش برای 7 سانت افزایش قد، حداقل 310روز لازم است كه دستگاه حجیم و فلزی الیزاروف بر روی پا باقی بماند.

 




وضعیت پاها قبل از عمل ...

 

 

 

وضعیت پاها بعد از عمل ...

__________________

 

 

 روش روسی، بومی سازی ایرانی

در دهه ۱۹۵۰ میلادی الیزاروف جراح روسی روشی برای افزایش طول استخوانهای آسیب دیده ارائه کرد که این روش تا مدتها در انحصار متخصصان روسی بود و تنها پس از فروپاشی شوروی، دیگر دانشمندان با این روش آشنا شدند.
در این شیوه روی محل مورد نظر فیکسچرهایی بسته میشود و استخوانی که باید بلند شود، برش میخورد و محل برش به کمک فیکسچر از هم فاصله میگیرد. این فاصله به مرور با سلولهای استخوانساز پر میشود و در نهایت طول استخوان حداکثر تا ۳۰ درصد طول اولیه آن بلند میشود.
این روش که از حدود ۵ سال پیش در ایران نیز انجام میشود، با وجود تمام محاسنی که دارد، به دلیل طولانی بودن دوره درمان از سنگین ترین اعمال جراحی ارتوپدی به حساب میآید.
به گفته دکتر محمدرضا باغبان اسلامینژاد، مسئول آزمایشگاه سلولهای بنیادی بزرگسال رویان ، با کمک فیکسچرها در هر۲۴ ساعت، یک میلیمتر فاصله میان ۲ قسمت استخوان ایجاد میشود. در مراحل ابتدایی این فاصله با لخته خونی و به مرور با بافتهای همبند پر میشود و مدتی طول میکشد تا سلولهای استخوان ساز به این «گپ» استخوانی مراجعت کنند و فرایند استخوانسازی کامل شود.
به عنوان مثال اگر افزایش طولی معادل ۵ سانتیمتر مورد نظر باشد، ۵۰ روز برای افزایش این طول زمان لازم است و حداقل ۵۰ روز دیگر برای کامل شدن این فرایند و به این ترتیب بیمار مجبور است در تمام این مدت همچنان دستگاه فیکسچر را روی عضو خود تحمل کند.
کیفیت نامناسب استخوانهای ساخته شده، از دیگر محدودیتهای این روش است که دکتر اسلامینژاد به آن اشاره میکند: «گاهی اوقات استخوانهایی که به این روش ساخته میشوند از کیفیت و استحکام لازم بی بهره اند و شکستن این استخوانها مشکل دیگری است که بیماران با آن مواجه میشوند.»
اما آیا چنین عملی صرفا به منظور افزایش قد و یک عمل زیبایی توصیه میشود؟
دکتر اسلامینژاد در پاسخ این سؤال میگوید: به هر حال هر جراحی خطرات و مشکلات خاص خود را دارد و چنین جراحی سنگینی هم از این امر مستثنی نیست.
او تأکید میکند: هدف ما استفاده از این روش به عنوان یک شیوه درمان برای کسانی است که به دلایلی چون تصادف یا دیگر حوادث دچار نقص عضو شدهاند و استفاده از این روش به منظور زیبایی را توصیه نمیکنیم.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 10:1  توسط هم نیمکتی ها  | 

سخن عشق

هر جا سخن آيد زعشق

 حرف از پيام زينب است/

پر مي كشد سوي دمشق

 قلبي كه رام زينب است/

مجنون كجا ليلا كجا

زينب گل زهرا كجا!/

پر مي زند دل ها كجا؟

 آنجا كه دام زينب است/

او كه بود نور دو عين

 محتاج مهرش عالمين/

هر كس بود مست حسين

عبد مرام زينب است/

گر در جهان باشد به پا

 ياد غم كربُبَلا/

شيعه اگر مانده به جا

 از ذكر نام زينب است/

سجاده اش محراب خون

 از روز اول تا كنون/

بر دل دهد درس جنون

 اين سان مرام زينب است/

هر كس عبادت مي كند

 ياد از ولايت مي كند/

گر دل زيارت مي كند

 مست سلام زينب است/

هر لحظه بوده با حسين

يادش نبود الا حسين/

ذكر قشنگ يا حسين

حسن ختام زينب است.../

صولي/ بشارت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 13:53  توسط هم نیمکتی ها  | 

كارت دعوت

هر كس كه هم عقيده ي ماست، در واقع بر نيمكتي نشسته، كه ما بر آن نشسته ايم.

ميداني عقيده ي ما چيست؟؟؟؟؟

راه و مشي ما، پيروي از حق و حقيقت مطلق، يعني همان ولايت فقيه است...

 

پس بيا با ما اي هم عقيده.......

                                                             گروه بشارت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 22:36  توسط هم نیمکتی ها  | 

شیشه ها

ميگن شيشه ها احساس ندارن ولی وقتی رو شيشه بخار گرفته اطاقم نوشتم (يا حسين مظلوم) شيشه آرام آرام گريست ٪گروه میثاق
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 6:34  توسط هم نیمکتی ها  | 

اطاعت از رهبری

وحدت و همدلی رمز پیروزی است و اختلاف از زبان هر کس که باشد، از زبان شیطان است
۰امام خمینی رحمةالله علیه ۰گرومیثاق
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 6:20  توسط هم نیمکتی ها  | 

ولايت....

جانم فداي رهبر ......

                                                             گروه بشارت

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 0:6  توسط هم نیمکتی ها  | 

علل پيدايش فتنه ها

قابل توجه بعضي ها، يا بهتره بگم همه....!!!!

همانا آغاز پديد آمدن فتنه ها، هواپرستي و بدعت گذاري در احكام آسماني است.

نوآورهايي كه قرآن با آن مخالف است و گروهي (با دو انحراف ياد شده) بر گروه ديگر سلطه و ولايت يابند، كه بر خلاف دين خداست.

پس اگر باطل با حق مخلوط نمي شد، بر باطلان حق پوشيده نمي ماند، و اگر حق ، از باطل جدا و خالص مي گشت، زبان دشمنان قطع مي گرديد.

اما قسمتي از حق و قسمتي از باطل را مي گيرند و به هم مي آميزند، آنجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مي گردد و تنها « آنان كه مشمول لطف و رحمت پروردگارند» نجات خواهند يافت.

خطبه ي 50 / نهج البلاغه

گروه بشارت 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23:25  توسط هم نیمکتی ها  |